رادین رادین ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

روزهای زندگی رادین کوچولو

شیرین کاریای رادین

عزیزم..همین طور روزها میگذره و تو بزرگ میشی ....شیرین کاریاتم بیشتر میشه... از وقتی که به دنیا امدی و بعد از 10 روز که ما از خونه مامانی زهره برگشتیم خونه خودمون و حال منم یه کم بهتر شده بود بابایی برای تو اهنگ های کلاسیک میزاشت مخصوصا اهنگ های یانی... اینقدر برات گذاشته بود که تو عاشق اهنگاش بودی و تا اهنگ  و میذاشتیم ساکت میشدیو حتی صداهایی از خودت در میاوردی که انگار داشتی باهاشون حرف میزدی... عاشق دوتا از اسباب بازیات بودی یکی اون موزیکال بالای تختت که وقتی برات روشن میکردم خیلی اروم میشدی یکی ام اون اویز بالای تختت اینقدر دوستشون داری تا اون هارو میبینی چنان دست و پایی میزنی به سرعت نور که حتی میخوای با دستات اون هارو بگی...
3 مهر 1391

چهارشنبه 21 تیر 1391 (سفر شمال رادین)

*سفر شمال اقا رادین* سلام پسر قشنگ مامانی...خوبی گلم...خوب دیگه شیطونیات زیاد شده عزیزما....راستی...رنگ چشماتم همون طوسی یشمی مونده و حتی داره روشن تر هم میشه..همه اوائل میگفتن رنگ چشمات میره اما تو رنگ چشمات موندو الان چشمات تیله ایه عزیزم....خیلی خوشگلیا....بوووس   امروز برای اولین بار با خانواده بابایی رفتی شمال عزیزم....و کلی هم بهت خوش گذشت....دیگه توی این سه روزی که شمال بودی حسابی بل بل زبون شده بودی و از خودت کلی صدا در میاوردی و به قولی گفتنی حسابی دل ان وریارو آب کردی عشق من....اینم چند تا از عکسات عزیزم.....حسابی بهت خوش گذشته بود....شیرتو میخوردی و میخوابیدی و تا بلند میشدی و چشماتو باز میکردی  یه جای جدید و مید...
3 مهر 1391

جمعه 30 تیر 1391 (شیرین کاری رادین)

*شیرین کاری رادین* پسر مامانی دیگه داری برای خودت مردی میشی ا...این روز ها دیگه خیلی شیرین شدی عشقم....جدیدن تا به روی شیکم میزارمت با تمام زورت سرت و میاری بالا و چند ثانیه نگه میداریو میخوابی....عشق منی...خیلی شیرینی پسر مامانی.....
3 مهر 1391

یکشنبه 1 مرداد 1391 ( اولین ماه رمضان رادین)

                                  ** اولین ماه رمضان رادین**     عزیزم...امروز در کمال تعجب دیدم برمیگری به پهلوهات و این برای من یه دنیا ارزش داشت..به حدی خوشحال شدم که نگو...دیگه توی تختت وول میخوریو میچرخی به این ورو ان ورا...پسر شیطون من......   عزیزم امروز دومین روز از ماه رمضان و این اولین ماه رمضانی که تو رو کنار خودمون داریم عزیزم.....دوستت داریم..... ...
3 مهر 1391

دوشنبه 2 مرداد 1391 ( شیرین کاری رادین)

*شیرین کاری رادین*   جدیدا برات CD  های baby anishtain برات میذارم که وقتی ان هارو نگاه میکنی قیافهات خیلی دیدنی میشه عزیزم....خیلی ذوق میکنی...چون فقط تصاویر رنگی و نور و صدا برات پخش میکنه تو خیلی خوشت میاد و حسابی ذوق میکنی عزیزم....... تازه جدیدا هم آب دهنت خیلی راه میافته و باید برات پیشبند ببندم آقای تف تفی ....چون تا تو بغل یکی میری حسابی طرف و خیس میکنی...عاشقتم .....  
3 مهر 1391

سه شنبه 10 مرداد 1391 (3 ماهگی رادین)

** 3ماهگی رادینم** عشق مامانی...چه زود داری بزرگ میشی و چه زود داره روزها میگذره..امروز 3 ماهت تمام شدو وارد 4 ماهگی و مرحلهی جدیدی از زندگیت شدی عزیزم...خیلی برات خوشحالم عشقم.... امروز بردمت پیش دکتر تو اندازه هاتو گرفتو گفت خدارو شکر همه چیزت عالیه عشق من.... وزن :5.750 دورسر:41.50 قد:62 دوستت داریم مامانی من..........   ...
3 مهر 1391

یکشنبه 15 مرداد 1391 (هواس پرتی مامان رادین)

*هواسپرتی مامان رادین* سلام به رادین خوشگله ی مامانی....الاهی قربونت برم که اینقدر زود داری بزرگ میشی عشق من...اینقدر شیرین شدی که هر لحظه از عشق زیاد میخوام بخورمت...بابایی ام همین طور عزیزم..ما عاشقتیم...فقط و فقط هم عاشق تو....خیلی زیاد دوستت داریم رادین مامان.... امروز یه اتفاقی افتاد که هم داشتم از ترس میمردم هم حسابی چشم و گوشمو باز کرد....رفته بودیم خونه مامانی نسیمه...من یه لحظه اشتباه کردم و و تو رو گذاشتم روی تخت..تا سرمو برگردوندم تو از روی تخت افتادی و خیلی ترسیدی...الاهی بمیرم برات...فقط خدا رحم کرد که زیرت پر از لباس بودو و طوریت نشد اما تو یهو غلت زدیو افتادی پایین..من که حسابی ترسیده بودم و تو ام از ترس گریه میکردی...بمیر...
3 مهر 1391

چهارشنبه 11 مرداد1391 (جشن 3 ماهگی رادین)

*جشن 3 ماهگی رادین* پسر مامانی....امروز برات یه جشن کوچولو گرفتم که 3 ماهت شده عزیزم....برای همین هم فامیل های بابایی خونمون بودن...عمه ها و عموهات عزیزم....برای یه کیک هم گرفتمو سه ماهگیتو جشن گرفتیم عزیزم....مبارکت باشه مامانیی....عمه ریحانه برای یه شلوارک اوردو مامانی نسیمه هم یه بلیز و شلوار صورتی (نمیدونم چرا) و عمو حامدتم برات یه ست مسواک خوشگل گرفت عزیزم.... مبارکت باشه مامانی.....    اینم کادوهان عزیزم... اینو عمه ریحانهات اورده....شلوار دو رو.. اینم مامانی نسیمه...اما نمیدونم چرا صورتی..؟؟؟؟؟؟؟؟؟   اینم عمو حامد...   ...
3 مهر 1391

سه شنبه 12 مرداد 1391 ( خونه عمه ریحانه)

                                             * خونه عمه ریحانه* سلام به رادين قشنگ ماماني...الاهي قربونت برم عشقم..اينروز ها اينقدر شيرين شدي که ادم دوست داره حسابي بخورتت...خيلي دوستت دارم ماماني...بي نهايت ..عاشقتم..البته اين هايي که ميگم درباره بابايي هم هستا...بابايي که کشته مردهي يه دونه پسرشه....ما هردومون دوستت داريم رادينم.... امروز براي اولين بار دعوت شدي خونه عمه ريحانه ات عزيزم....اين اولين بارت بود که خونه عمه ات ميرفتي عزيزم...دختر عمه ات ...
3 مهر 1391