شیرین کاریای رادین
عزیزم..همین طور روزها میگذره و تو بزرگ میشی ....شیرین کاریاتم بیشتر میشه... از وقتی که به دنیا امدی و بعد از 10 روز که ما از خونه مامانی زهره برگشتیم خونه خودمون و حال منم یه کم بهتر شده بود بابایی برای تو اهنگ های کلاسیک میزاشت مخصوصا اهنگ های یانی... اینقدر برات گذاشته بود که تو عاشق اهنگاش بودی و تا اهنگ و میذاشتیم ساکت میشدیو حتی صداهایی از خودت در میاوردی که انگار داشتی باهاشون حرف میزدی... عاشق دوتا از اسباب بازیات بودی یکی اون موزیکال بالای تختت که وقتی برات روشن میکردم خیلی اروم میشدی یکی ام اون اویز بالای تختت اینقدر دوستشون داری تا اون هارو میبینی چنان دست و پایی میزنی به سرعت نور که حتی میخوای با دستات اون هارو بگی...
نویسنده :
آرزو
16:42






